.
.
.
" دوست دارم " بهترین دلیل ِ دنیاست
شعرهایی را می نویسم که دوست دارم
لابلایش هم ، شعرهای خودم
شاید لذت ِ آنها
زحمت ِ اینها را پذیرفتنی کند
به گفته ی شیمبورسکا :
" خنده دار بودن شعر گفتن را
به خنده دار بودن شعر نگفتن
تر جیح می دهم "
( از عرفان رعایی )
.
.
.
قصه ی من هم همین است
که نه ادعای شاعری دارم
و نه دانش و فن ِ آن را
و اینها هم که می بینید خط خطی هایی شبانه است
پریشان نویسی هایی تا بگویم هستم
و حتمن هم ثبت ِ خاطرات
اما هر چه هست کار ِ دوست داشتنی ِ زندگی ِ من است
و باور ِ لحظه هایی که درگیر ِ روزمرگی و باید های این زندگی نیستم
تا شاید باورم کنید
...
یادم هست دوست ِ شاعری به من گفت :
" تو با کلمات ، خیلی خوب بازی می کنی "
و اینک نتیجه ی این بازی ، سه دفتر شده است
سه دفتری که هر کدامش را در حال و هوایی خاص نوشته ام
اما اینها یک بازی با کلمات نیست
بلکه واقعیتی ست که رنگ خیال گرفته است
که بقول " عباس معروفی " عزیز :
این دیگر از بد ِ حادثه بود یا نه ، اتفاقی بود که سرانجام باید می افتاد
..........
دفتر اول : کلمات ِ بارانی
اعتراف می کنم که بعد از سی و سه سال گمگشتگی ، روزمرگی و سوال
در گیری با مکاتب فکری - از مارکسیسم تا اگزیستانسیالیسم ِ دوست داشتنی
با " صد سال تنهایی " متولد شدم
که رئالیسم ِ جادوئی ِ " گابریل گارسیا مارکز " برایم منجی بود
و هنوز هم در متن ِ لحظه های دوست داشتنی ِ زندگیم وجود دارد
همانگونه که ترانه های " ایرج جنتی عطایی " و صدای " ابی " در تمام ِ زندگیم جاریست
برای من مرزی بین ِ " عشق " و " جادو " وجود ندارد
و هر دوی این یکی ها را به تن پیوند می زنم
من همان تجربه ی " دلبرکان خاموش " هستم
یک واقعیت از " عشق سال های وبا " - اما باور ناپذیر
شاید هم پیرمرد قوزی ِ قصه های هدایت
که من ، خط به خط ِ " پیکر فرهاد " ِ " عباس معروفی " را
مثل اسمهای دوست داشتنی ِ زندگی ام ، زیر لب زمزمه می کنم
و با قصه های " باستانی پاریزی " شب ها به خواب می روم
.
.
.
دفتر دوم : حدیث ِ انتظار
شروعش با " بی با توئی ها " بود
و حدیث ِ نگفتنی های ممنوع
با آن راز ِ " زهیر " را با تمام ِ وجود حس کردم
لذت ِ پرستش را چشیدم
دیکتاتوری عاشقانه را خواستم
و از مهندسی نگاه تا زیباترین حرف ، انتظار کشیدم
شیطنت ِ خدا را دیدم
و فرزند ِ نامشروعی ساختم که خیلی دوستش دارم
چرا که پائیز را دوست دارم
وقتی اکثر ِ دوست داشتنی های زندگی ام در پائیز اتفاق افتاده است
و همیشه ی خدا فکر می کنم که غروب یک روز بارانی ِ پائیزی
این مسیر سبز را طی خواهم کرد
.
.
.
دفتر سوم : کشف ِ دوباره ی دنیا
انگاری آغاز دنیا
و یافتن ِ گمشده ی تمام تناسخ ها یم
باید قمار می شدم
به صلیب کشیده شدن را دوست دارم
که همه ی ما مسیح بودن را دوست داریم
اگر داستان ِ " مریم مجدلیه " افسانه نباشد
تا لذت ِ تسلیم را باور کنیم
و اینکه تمام ِ حرف ِ من ، در کشف ِ دوباره ی دنیا نوشته شد
جایی که بهشت را شناختم
و در زیر ِ یک چتر بارانی
به انتظار ِ بوسه ی قدیمی ماندم
راستی تا بوسه ی قدیمی ، چند تا ترانه راهه ؟
اما اصلن دوست نداشتم که این سکانس آخر باشد
با تمامی نا ملایمات و طعنه ها و آزار ها ادامه دادم
لذت بردن از جاده را به رسیدن ترجیح دادم
و با نصفه - نیمه های این جادو کنار آمدم
در فاصله های هر دلباختن
شهامت ، غیرت و تحمل را از او یاد گرفتم
اینکه عشق ِ واقعی کهنگی نمی پذیرد
و باید چند باره و دوباره ، عاشق ِ یک عشق شدن را باور کرد
در کرانه های خاطره ، به تمامی گلایه ها آتش بس دادم
و عشقبازی را در هنگامه ی یک قهر و دلخوری هم ، مجاز دانستم
که حتی با یک معشوقه ی سیاسی - یا سیاسی ِ یک عشق
در نامه ی بهارانه ، لبی تر کردم
تا بنویسم که : ایمان ِ دوباره یعنی کافر شدن به هر چه غیر از عشق
و عشق یعنی یک نعمت
نعمت یعنی اولین عشقبازی با تمام وجود
عشقبازی یعنی چیزی شبیه پیچک
یک شبیه سازی از رفتار ِ دو پلنگ
دو پلنگ یعنی یک زندگی
زندگی یعنی پذیرش ِ اصل ِ حذف طبیعی
و این اصل یعنی همان : شهامت ، غیرت و تحمل
.
.
.
...........
این هفتادمین متن ، پایان ِ دفتر سوم بود و شروعی برای دفتر چهارم
و توضیحی برای سوال های بیشمار ِ خیلی از دوستان ِ خوبم
که توی اینمدت ، همیشه همراه بوده اند
و با حضورشان ، نه تنها دلگرمم میکرده اند
که با همراهی اشان - نه فقط بلاگم - که شبهایم را زیبا ساخته اند
ممنونم از بودن و همراهی همیشگی اتان
...
و بعنوان آخر ِ کلام
همان دو حرف همیشگی و باور ِ زندگی ام که :
- بودن مهم است ... چگونگی اش را باید درک کرد
- عشق در عین ِ آزادی زیباست ... چرا که عشق ، میوه ی آزادی است
.
.
.
rainy
( بوسه ی قدیمی )
نوشته در: بیستم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت

.
.
.
لبی تر کردن با گیلاس ِ نیمه کاره ی یک مشروب
مشروبی که تگری زده باشی
ساختن قسمتی دوم بر سریالی توقیف شده - اما محبوب
و یا لاس زدن با ته نشین های یک عشق
باور کنید من مشکلی ندارم با آمدن ِ سیّد
حتی با " میر عشق " های در حاشیه
من لبخندشان را هزار خط ِ عاشقانه می کنم
اما از " محلل " بودن بیزارم
و واژه هایی مثل ِ رجوع
نمیدانم چرا یکجورهایی رجوع را با فریب اشتباه می گیرم
و یک نموره همزاد با دروغ
و هیچگاه استفراغ هایم را نمی خورم
هر چند همیشه زود قضاوت می شوم
و همیشه ی خدا صبور هستم
من می گویم وقتی پرید
یا شلیک کن
یا بنشین و جدول روزنامه ات را حل کن
وقتی پذیرفتی قطعنامه یی را در خستگی ِ یک جنگ
بی خیال ِ عشقبازی با رسوب های یک خاطره
من هیچوقت ادامه ی یک نامه ی مچاله شده را نمی نویسم
...
اما خواستم نامه ای برایت بنویسم
از آمدن ِ بهار
باغچه ی کوچک ِ خانه پدری به من گفت
و شکوفه های درخت ِ همسایه
که این معشوق ِ دیرین
مثل " بهار " سبز شد میان ِ نامه ام
خواستم از رفتن هایت بنویسم
و آمدن های دوباره ات
از دل دل زدن هایت
از اینکه چقدر شبیه ِ " سیّد " هستی
و من چقدر لبخند هایت را دوست دارم
خواستم برایت بنویسم از وسعت ِ یک عشق
یک دوستی ِ بی حصار
سرزمینی بی مرز
منظره ای بی قاب
از یک آئینه ی صمیمی
وقتی هیچ نگاهی سنگینی نخواهد کرد بر رفتارت
از جایی که دانستن ، برخورد نیست
طعنه نخواهد بود هیچ گلایه ای
و سرزنش نمی شود هیچ سوالی
وسعتی که باور ِ داشتن ِ تو را برایم می آورد
که اگر باورم کنی
عشق را معنایی تازه خواهم بخشید
و سلامی تازه خواهم داد به دوست داشتن
آه ... می بینی ! یادم رفت سلامت کنم اول ِ نامه
...
راستی سلام خوشگله ... که عشقت همیشه مشکله
احوال ِ شما خانومی ؟ ... بودنت والا ! عشق ِ این دله
.
.
.
بیست و سوم اسفند ماه هشتاد و هفت

.
.
.
زیاد شدن ِ شاید ها
بی حوصلگی برای کل کل
و آسان گذشتن از حسادت های عاشقانه
اینها یعنی : یکی دست از دفاع بر می دارد
سکوتی بغض می شود
و دو نفر گم می کنند یکدیگر را
انگاری یک آتش بس ِ یکطرفه
نمی خواهم بگویم : غزه
هر چند صحبت از کرانه های خاطره است
پس بردارید سلاح هایتان را
قلم هایتان را تیز کنید
و چراغ هایتان را روشن
حرف ، حرف یک عشق است
یک دلتنگی
یک گریه
صمیمی ترین گریه ی تاریخ ِ بشر
حالا هی محکوم کنیم
داستان ببافیم
مقصر بسازیم
و مثل زرنگ های کتک خورده ، توجیه کنیم
وقتی که این فانوس
هیچ شباهتی به " چه گوارا " ندارد
و دلواپسی ِ این امیر زادگان ، بدرد ِ دندان درد می خورد
که پاتک در شب های مهتابی بی نتیجه است
و عاشقانه های استشهادی ، بهار ِ آزادی نمی آورد
آنگاه که نگاهبانان ِ عشق و خاطره
در سواحل ِ جنسی اشان ، لاس خشکه می زنند
و دکترین های همیشه در صحنه
به شب نشینی ِ دخترهای باکره می روند
وقتی به امیدهای تقلبی هم امیدی نیست
اما به ما هنوز هم امیدی هست
هنوز هم کل کل می کنیم
هنوز هم به روی هم اسلحه ی حسادت می کشیم
هنوز هم قهر می کنیم
و هنوز هم در هیجان ِ یک آشتی کنان
اسیر ِ وحشی ِ خواستن می شویم
مبارزه ای نفس گیر
یک عشقبازی اما بدون ِ زد و خورد
پر از فحش های عاشقانه
تا رسیدن به همان بوسه ی قدیمی
حالا یکی دست از دفاع بر می دارد
نزاع به نوازش تبدیل می شود
گلایه آتش بس می دهد
و گیرانده می شود سیگاری در کرانه ی یک خاطره
.
.
.
هیجدهم بهمن هشتاد و هفت
.
.
.
شهامت ِ تصرف ِ تو با یک بوسه
غیرتی گنگ
گنگ در نظاره ی آزادی ِ یک عشق
و تحملی تب دارتر از همیشه
اینها یعنی من هنوز هم هستم
و تو را می خواهم دلخواه تر از همیشه
هنوز هم به چشمانت معتادم
و سرنگ ِ نگاهت را هر شب
تزریق می کنم بر رگ ِ نوشته هایم
هنوز هم می لرزم
و می شود که به تو
دوباره و باز ، دل می بازم
که من عشق های بی مزه را دوست ندارم
یا زیبایی های متین را
همان شهوت های سرکوب شده ی بی اشتها را
چیزی شبیه ِ جبهه گیری خنده دار ِ سیاسی ها
همین آزادیخواهان ِ مودب را می گویم
که فاحشه ی مصلحت را هر دوره به رختخواب می برند
کمی بازی می کنند
گازهای دروغین
ور رفتن های ناشیانه
و دست ِ آخر هم نوازش
نطفه ی آزادی هم
سپرده می شود به دستمال ِ ترس ِ رد ِ صلاحیت
که تحمل ِ مبارزه را ندارند
غیرت ِ را در خط های قرمز می فهمند
و شهامت ِ تصرف را فقط در حرف
بماند که اقتصاد را خوب بلد هستند
در فاصله ی این همخوابگی ها - ببخشید دوره ها
آه ! گفتم فاصله
این خالی های پر از ما
این پر های خالی از ما
راستی می دانی که چند بار عاشقت شده ام ؟
تعجب نکن نازنینم
یادت باشد برایت بگویم از فواصل ِ دلباختگی
لحظه ی اعتراف ِ دلیل های دوست داشتن ِ بی دلیل ِ تو
همان زمان ِ زیبای یک بوسه ی قدیمی
.
.
.
یکم دیماه هشتاد و هفت


